تبليغاتX
کشکول
کشکولی پر ز ملقمه های ادبی
با عرض شرمندگی یه یه ماهی از شر ما خلاصید. امتحانای ترم که تموم شد بر می گردم.

خدا حافظ همین حالا که من تنهام . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 15:7  توسط درویش دیوانه  | 

حال دنیا را بپرسیدم من از فرزانه ای

 گفت یا بازی است یا خوابی است یا افسانه ای

 

گفتمش اینها که می بینی چرا دل بسته اند؟

گفت یا خوابند یا مستند یا دیوانه ای

******************************************

یا حق ٬ با حق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:34  توسط درویش دیوانه  | 

سلام شرمنده مدت مدیدی نبودیم. بگذریم...

نام کتاب : ارنست میلر همینگوی (بهترین داستانهای کوتاه)

گزیده٬ ترجمه و مقدمه : احمد گلشیری (یک چهارم کتاب مقدمه است!!!)

منتشر شده توسط : انتشارات نگاه

کمی تا قسمتی توضیح : همینگوی را اگر نمی شناسید باید خود کشی کنید .اما نه ... هنوز دیر نیست این شاهکار ها را که بخوانید عاشقش می شوید. مقدمه ی احمد گلشیری هم که در واقع زندگی نامه ی همینگوی است٬ به خودی خود کتاب جدا و کاملی است. جداْ اگر این کتاب را نخوانید و خدای نکرده سقط بشوید ٬ همیشه ی خدا حسرت خواهید خورد. 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 18:30  توسط درویش دیوانه  | 

*بسم رب الشهداء و صدّيقين*

 (عروسی)

زير پوشم بو گرفته. درش می آورم می اندازمش کنج اتاق. در پوست پوست شده ی کمد ديواري را باز می کنم و يکی ديگر بر می دارم. يقه اش پاره شده. کسی که نمی خواهد زير پوشم را ببيند! تنم می کنم و می روم پيرهن سفيدم را بر می دارم و جليقه ام را. صدای بدو بدو کردن علی می آيد. حتما دنبال مرغ و خروس ها افتاده. پدر سوخته!

- علی لباسات رو خاکی نکنی ها!

- چشم بابا.

خدا می داند يک بچه ی نيم وجبی چهار ساله چه بلايی می تواند سر پدر و مادرش بياورد. بايد عجله کنم وگرنه پيرهن سفيدش را به گند می کشد. کتم؟... آنجاست! آويزان به دستگيره ی در اتاق خواب. يادگار آقام است. بيست سال پيش خريدش اما بد مصب انگار همين ديروز دوخته شده...آخر خارجی است. دوباره سر وصدا می آيد و خاطراتم را باد سردی که از پنجره مي وزد؛ مي ربايد. خاطراتم ... چنگ می اندازم در يقه ی باد. دو قرت و نيمش هم باقی است. دستم را پس می زند. «شورش را بايد در نطفه خفه کرد». می روم و پنجره را می بندم. خفه می شود، اما آن بيرون غوغايی به پا است. هوا گرفته و بادتلافی جويانه می وزد. بعيد نيست باران بيايد. اگربيايد؛ بيچاره قاسم آقا عروسی اش بهم می خورد. انشاء ا... که نمی آيد. علی را نمی بينم. حتما نزديک ديوار است.

جورابم از گوشه ی زمين بر می دارم. در دستم جمعش می کنم و تا پاشنه ی پا بالا می کشمش. صدای جيغ می آيد وپشت سرش صدای بر خورد چوب با زمين خاکی و خورد شدن چيزی. علی...! می دوم داخل حياط.

- يا فاطمه ی زهرا ...

نا خود آگاه ياد شعله زرد روز ولادت حضرت زهرا می افتم. نردبان افتاده روی زمين خاکی؛ جايی که ديگ شعله زرد را گذاشته بوديم... نردبان روی چيزی افتاده اما حوض جلوی ديدم را گرفته. می دوم آن سمت حوض که سر نردبان افتاده.يا حسين!...علی است... نردبان را آرام از روی صورتش بر می دارم .خدايا!!! پيشانی اش بد جور باد کرده و دماغش ...  دماغش انگار شکسته و خون رفته تا ميان دو لبش. دلم هرّی می ريزد. درست مثل آن روز که با اتوبوس قديمی بنز عمو هاشم می رفتيم مشهد. عمو که چرتش گرفت ونزديک بود اتوبوس در خاکی کنار جاده چپ کند؛ علی پريد بغلم و به اين خيال که من کاره ای هستم زد زير گريه وگفت:«بابايی!...من می ترسم...» و من در چشمهايش -که خيس اشک بود- نگاه کردم وبا خود گفتم که اگر اتفاقی برای من وثريا می افتاد چه بر سر علی می آمد؟؟؟

چشمهای علی سفيد شده و مردمکهايش پنهان؛ در پس پلکهای سياه شده اش. حس می کنم علی در چشمهايم –که خيس اشک شده-­ نگاه می کند و من می ترسم. بغضم می ترکد ... و صدايم که انگار در حباب بغض گلويم گير افتاده بود؛ مثل اسب رم کرده ای شيهه کشان بيرون مي آيد و من هم مثل او فريادی شيهه مانند مي کشم...اما نه از شوق آزادی بلکه از ترس از آن.

چند ثانيه ای گذشته. بايد خودم را جمع و جور کنم. شايد ... «نترس علی جان ... خوب مي شي. هيچی نيست فقط دستت شيکسته.» وعلی که شايد  حرفهايم را شنيده ، از پشت پلکهايش مي گويد :« و پيشانی و دماغم و پس سرم که نبش حوض چاکش داده.» سريع دستم را مي برم زير سرش وبلندش می کنم. خيس است. . . و خون دماغش تا ميان دو لبش دويده و لبهايش را مهر و موم کرده. مثل نامه ای که انگار هرگز قرار نيست . . . نامه ای که شايد ديگر . . .

- حتما زمين خيس بوده.

- نه چه کسی را گول می زنی؟؟؟ خيسی از خون است؛ نه از چيز ديگر.

- خوب شايد خون دماغش است !

اما نه... راست مي گويد. خون دماغش حتی از گونه های سرخ يخ نزده اش هم نگذشته... وحالا چه بر سر من و ثريا مي آيد؟ گوشم را همان طور که دکتر جهاد ياد داده بود نزديک دهان وبينی اش می کنم. نفس نمی کشد .اما گوشم را کنار نمي برم انگار منتظرم چيزی بگويد. ولی لبهايش برای هميشه، برای هميشه مهر و موم شده . . . علی مرده. اين را به خودم مي گويم. مثل حسن آقا که آمد خانه مان و بعد از خوردن چای و شيرني گفت :«آقات نصف شب عمرشو داد به شما. دکتر گفت سکته کرده.» و بعد که صورت بهت زده ی من را ديد؛ هل هلکی خدا بيامرزش را اضافه کرد. خدا بيامرزدش . . . علی را می گويم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 23:10  توسط درویش دیوانه  | 

 

               هنوز آفتاب طلوع نكرده بود كه رفت، با يه موتور  .

بدن تيكه پاره اش را با آمبولانس آوردند. 

                                                               ***

               آفتاب غروب كرده بود .      

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 16:45  توسط دارن درویش  | 

چند روز پيش يك مصاحبه ي فرضي با امام در روزنامه ي جمهوري چاپ شد كه جوابهاشو از شعر هاي امام در آورده بودند . انصافا با حال بود حتما از اينترنت گير بياريد و بخونيدش.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:38  توسط درویش دیوانه  | 

سلام . . .

نام:مسخ

ناشر:الله اعلم !!!

نويسنده : كافكا

تريپ كتاب :يه كتاب روسي تو مايه هاي فلسفه و اينا . ( كتاب يك داستان سياه دپرس كننده است )

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 14:35  توسط درویش دیوانه  | 

*بسم تعالي*

درياچه ي خون                                                                                         ص :1

آسمان را ابرهاي سياه پوشانده بودند و تنها نوري كم جان را از خود عبور مي دادند. باران مي باريد وخون ها را در خود حل مي كرد. مرداب خونابه وجسد عميق تر مي شد. اثري از حيات نبود؛­­­ گوشه گوشه ي دره ي سياه رنگ را جسد انسان ها و اُركها و اُتال ها پر كرده بود . در چهره ي جسدها بهتي ديده مي شد: چشم هاي باز و مردمك هايي گشاد شده ،‌ گويي كه در يك آن روح را از بدن آنها جدا كرده بودند . خيلي ها حتي كوچكترين زخمي نداشتند ولي انگار روحشان گرفته شده بود . . .

باد مي وزيد و خروشي در ميان خونابه ها به راه مي انداخت. موج ها به حركت در مي آمدند ودر گوشه اي خود را به بدن زخمي مردي جوان مي كوباندند. مرد زانو زده، دست هايش را مشت كرده بود و روي زمين گذاشته بود. خون تا ميانه ي ساعد مرد بالا آمده بود و موج هاي آن گه گاه به نوك موهاي سياه فروريخته اش سيلي مي زد. صورت مرد جوان زخمي بود ، زنده بود و نفس مي كشيد اما چشم هايش چون مردگان به نقطه اي گنگ در خونابه ها دوخته شده بود. خسته بود، آن قدر كه صداي فرياد عصبانيتش از دندان قروچه اي آرام بلندتر نمي شد. زنده بود اما اميدش نه. اين را به راحتي مي شد از ابروهاي درهم و اشك هاي خون آلودش فهميد.

        آب بالاتر مي آمد و باران شديد و شديدتر مي شد. زياد طول نكشيد تا آب به چانه اش برسد. هيچ عكس العملي نشان نمي داد. وقتي آب از سرش گذشت حتي نفس را هم حبس نكرده بود...

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:31  توسط درویش دیوانه  | 

*« بسم رب الحسين »*

 

در کوير رخ  پير خرابات اگر هست همی چاله و برزن

 

              مگو   پير  خراب   است   که    جز    عشق    نبا شد

 

                کوير  پر نوا و سوز اکر  چاهی  و  چاکی بر  دلش دارد

 

                       بدان دوست فکند است  آن ،  چه پر سوز  فکند است آن

 

                شبا هنگام  از  دورِ  کوير  چو  بشنيدی  تو  سوز ني،

 

                       بدان  کاين  آشنا سوزی است  که  اندر  چاه بفکند است

             

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:23  توسط درویش دیوانه  | 

« بسم الله الرحمن الرحیم »

سلام ...

- ماه محرم و صفر رو به همتون  تسلیت می گم. تو مجلس امام حسین ما رو هم دعا کنید...

 

- اگه شعر یا داستان ( چه کوتاه چه بلند ) دارید به  ایمیل ما بفرستید تا دیگران هم ببینند .

 

- تو قسمت معرفی کتاب هر چند وقت یک بار ، چند تا کتاب خوب رو( که شاید معروف هم نباشه ) معرفی می کنیم . به علاوه یه بخشی از متن رو هم میذاریم تا با کتاب بیستر آشنا بشید .

 

- انشا الله به زودی زود یه لیست از بهترین کتابهای بازار رو که آقای امیرخانی تهیه کردن رو براتون میذاریم تا پولتون بیخودی خرج کتابهای عامی و به درد نخور نشه.

 

- آقا اگه انتقاد ، پیشنهاد ، یا نظری دارید حتما بگید...       

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 14:22  توسط درویش دیوانه  |